اغازی دوباره...

6 فروردين آغازي دوباره...

 

 

يكسال ديگر از عمرم سپرسي شد سالي پر از تلاطم و التهاب مالامال از شادي و اندوه و تلاش توام با خاطرات تلخ و شيرين بسيار كه بمن آموخت زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي ست.

و هنگامه ي 6 فروردين سالروز تولدم كه افتخار تقارن با سالگرد تولد زرتشت اين اولين پيامبر ايران زمين مهد تمدن و فرهنگ كهن و اصيل آريايي را دارد فرا رسيد پس:

 

پروردگارا بسيار سپاسگزارم از بدنيا آمدنم.

 

برگي ديگر از دفتر زندگي من ورق خورد و مرا ياد آور شد كه نقصان بسيار دارم اما مجال زدودن خطاها همچنان باقي ست كماكان اين فرصت بمن داده شد كه بيازمايم درون و سرشتم را اعمال و رفتار و خلقياتم را و بياموزيم آنچه را كه به تعالي روح و روان و نيل به مقصد نهايي بمن كمك خواهد كرد . در سالي كه گذشت چه بسيار دوستاني پاك تر از گلبرگ گل ياس و خوشبوتر از عطر اقاقي ها به دفتر خاطرات زندگيم با پولك محبت الصاق نمودم.

سالروز تولدم فرا رسيد و شيرين دختر ايران زمين يكسال ديگر به لطف پروردگار و با وجود عطرآگين پدر و مادري عزيزتر از جان دو فرشته مهربان و دوستان و ياران و فرزندان ايران زمين چون چشمه پاك و زلال آناني كه هم تكه اي از آسمان در چشمانشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ي ايثار گلهاي سرخ در معبر ارغواني دلشان به يادگار مانده است را شروعي دوباره و آغازي به يادگار هميشه جاودانه را تجربه مي نمايد.

پس نخستين چكه ي ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم ياس به روي حجم سپيد دفتر زندگيم مي ريزم و آن را با لهجه ي همه ي پروانه  صفت هاي اين گيتي بي انتها به آستان نيلوفري تمام دلهاي زلال تقديم مي نمايم.

 

بهار90

 

شيرين

 

 

بهاری دیگر...

 

 

 

 

بنام يگانه هستي بخش كائنات

 

 

براستی اولين روز بهار مصادف با اولين فروردين موسم شكفتن ، رويش و زنده شدن دوباره است كه به واقع نخستين  روز بهار گويي نخستين روز آفرينش است .زمين مرده خاك تشنه سروهاي رعنا و كاج هاي مهربان كوهساران لاله زاران همه و همه به انتظار قدوم پربركت بهارانند.

و باز عالم و آدم پوسيدگان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار ميروند تا اندوه سرد زمستان را به فراموشي سپارند و كابوس غم را در زير خاك مدفون سازند و آنگاه سرمست  باوجد و نشاط رقصان و پايكوبان اين سرود طرب انگيز جشن شكوفه ها و نو روز را برگزار نمايند.

پس بنگر به رستاخيز طبيعت كه چه زيباست و هرسال رستاخيزي دگر را تجربه مي كنيم و چه زيباتر رستاخيز انسان در اين عصر آهن و تباهي.........

 

 

 

مبارك بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز

 

 

 

 

 

 

و چه خوش گفت لسان الغيب

حافظ شیراز

 

 

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت

وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت

 

در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق

برگرفتي زحريفان دل و دل مي دادت

 

برسان بندگي دختر رز گو به درآي

كه دم و همت ما كرد زبند آزادت

 

شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست

جاي غم باد مران دل كه نخواهد شادت

 

شكر ايزاد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

 

چشم بد دور كزان تفرقه ات باز آورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

 

حافظ از دست مده دوست اين كشتي نوح

ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت

ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت

 

 

بهار ۹۰

 

شیرین

 

 

 

ستایش...

ستایش...

 

ای خدا

جانم خدا

بنشین کنارم

بگیر دست مرا

تا جان بگیرم

تو را من با دلم آغشته کرده

زعشق و امید با دلم همخانه کرده

ای عزیزم

بخوان آواز عشقی در کنارم نازنینم

پروردگارم

 تو کجایی تا ببینی ظالمان در ظالمی استاد گشتند

من در پی ات هر روز و شب دیوانه گشتم

ای عزیز مهربانم روی تو زیباترینم من تو را پیدا کنم  درسجده گاهم  در دلم در دیده هایم

خوب من اشکم ببین دل تنگ تنگم

گر تو را نامی بنامم از همه خوبی دنیا تنها تو هستی عشقی وفادار

ای خدایم نازنینم در برم بنشین کنارم

عاشقم ای مهربانم ای رفیق ماندگارم

عاشقم ای مهربانم ای رفیق ماندگارم....

 

 

زمستان ۸۸

 

شیرین

 

 

 

سکوت...

سكوت...

 

 

بگذاريد بگويم كساني يافت مي شوند كه  نمي توانند سنگيني دست خدا را باور كنند

و هستند كساني كه باور ندارند سنگيني دست خدا را

و هستند كساني كه خدا را باور نمي كنند

با تمام بي حوصلگي ام نميدانم چرا ؟ چرا مينويسم و چه ميخواهم بنويسم

نه كينه اي ، نه گله اي ، نه شكايتي حتي از فرط بي حوصلگي گله اي هم نيست

نه بزرگم ونه ريشه ام به بزرگي ميرسد

با اين همه هيچي و پوچي نميدانم چه ميخواهم بنويسم

آنقدر هيچم ، آنقدر پوچم به خدا آنقدر بي حوصله ام كه حتي بهار هم تكمه ي سبزي به روحم ندوخته است.

 

 

گفتند و سرودند و نوشتند وگذشتند

اين شعرترين شعر خدا را ننوشتند

از خلوت آغوش شبانگاه نوشتند

آغوش وداع شهدا را ننوشتند

ديدند فراتي شده از هر مژه جاري

حتي نمي از اشك صفا را ننوشتند

خون گريه كن اي دوست بر اين نكته كه آنها

آميزه ي لبخند و بكاء را ننوشتند

آميزه ي لبخند و بكاء را ننوشتند

 

 

زمستان 89

 

شيرين

 

همه عشق است...

HAPPY  VALENTINE’S  DAY

 

 

 

 

همه عشق است...

 

بنياد جهان ز هر زماني عشق است

يعني كه به هر كوي و مكاني عشق است

 

عشق چو به دل نشيند از بطن وجود

بيني كه تمام زندگاني عشق است

 

آنچه دهدت همه  از روي رضا است

تا به روز آخر ، كل معاني عشق است

 

آسوده حريفي كه شد آگه ز وجود

چون حاصل هر سود و زياني عشق است

 

شيرين شده واقف ز سراپرده ي عشق

داند كه همه راز نهاني عشق است

داند كه همه راز نهاني عشق است...

 

 

زمستان89

 

 

شيرين

 

 

والپیپرهای عشقانه SaliJooN.Info

 

 

 

 

 

گفتگو با خدا...

 

گفتگو با خدا...

 

 

الهی  شکر تو بسیار دارم

امانم ده که با تو کار دارم

 

 

چراغ معرفت در راه من دار

زلطف بی گمان زنهار دارم

 

 

بزرگی  چاره سازی دستگیری

زمهر تو دلی پربار دارم

 

فروغ عشق خود در جانم افکن

که از هجرت تنی بیمار دارم

 

مرا از خاک تیره آفریدی

ترا منت به جان صد بار دارم

 

امیدم جمله بر یاد تو باشد

بلاها را به جان هموار دارم

 

چنان از مهر تو سیراب گشتم

تو گویی گنجی در انبار دارم

 

از آن دم نعمتم افزون نمودی

متاع و مال دنیا خوار دارم

 

چو روح پاک تو با من قرین است

به درگاهت همیشه بار دارم

 

مرا در باغ رحمت جای دادی

هزاران گل کنارم خار دارم

 

نگویم راز پنهان تو با کس

چو حلاج ار سری بردار دارم

 

هماره با تو شاد و سرخوشم من

صفای گفته و کردار دارم

 

ببخشا چون گنه بسیار دارم

ببخشا چون گنه بسیار دارم

 

 

 

 

 

پاییز ۸۵

 

 

شیرین

 

 

  

قهر پروردگار...

قهر پروردگار....

 

من از رنگ قرمز آسمان می ترسم

من از قهر پروردگار می ترسم

من از خشم روزگار می ترسم

از واژه های تلخ از واژه های سبک و پوچ و ارزان قیمت هراسی ندارم

ترس من از رنگ سیاه ترانه هاست

ترس من از طوفانی ست که در راه است

من آخرین دکه ی این بازار ورشکسته ام....

 

 

پی نوشت:

 

پدر بزرگ همیشه عزیز و بزرگوارم  در این مقال کوتاه  و مختصر بخاطر تمام زحمات راهنماییها و رهنمودهای همیشه بجا و سازنده ی شما طول قریب به ۷سال در جهت نگاشتن و ویراش قلم سراسر اشکال و ایرادم برای روح همیشه جاوید و زنده ی شما که در بیت بیت اشعار بزیبایی طنین حضورش را با تمام وجود لمس و حس میکنم از درگاه ایزد منان طلب رحمت مغرفت و علو درجات در ماوای امن الهی را از صمیم قلب آرزومندم.

 

 

شیرین

 

    زمستان ۸۹   

 

 

 

  

شاهنامه...

 

شاهنامه

 

 

در اين عالم پسر فكر پدر نيست

كه ارزش ها به غير از سيم و زر نيست

 

كبوتر گر كه افتد دست شاهين

دگر قدرت به جان و بال و پر نيست

 

نبيني عاشق اندر فكر معشوق

به عشق دل ، دگر كس را نظر نيست

 

دگر ابروي يار و جعد مشكين

در اشعار خلايق جلوه گر نيست

 

مي و ميخانه و صهبا و ساغر

درون شيشه غير از اشك تر نيست

 

چو زلفي شد شبيه بيد مجنون

دل آلوده چون قرص قمر نيست

 

چو خارج گردد از هر پرده رازي

در آن بيني بجز آه و شرر نيست

 

سروش عشق و حرف پير كنعان

بر اين دلها دگر آن را اثر نيست

 

چوبيني بعد هر روزي شب تار

گهي بيني كه شب را پرده در نيست

 

چنان از درد خود نالم كه گويي

شب هجران من  را هم سحر نيست

 

اگر آلوده شد دامن به يك باد

دگر مفتي دعايش معتبر نيست

 

مرو بيهوده اندر راه مستي

چو طبل عاشقان را گه ثمر نيست

 

سركوي دروايش منزل مگيريد

چو اندر كوي آنان هم خبر نيست

 

 غمم را در جهان سرمنزلي نيست

چو بامن عاشقي اندر سفر نيست

غمم را در جهان سرمنزلي نيست

جو بامن عاشقي اندر سفر نيست

 

 

تابستان ۸۷

 

 

شیرین

 

 

  

دردانه...

دردانه

 

ما دردكشان در ميخانه ي عشقيم

مست از مي و مدهوش ز پيمانه ي عشقيم

 

تا شمع رخ دوست فروزان بود آري

برگرد سر دوست چو پروانه ي عشقيم

 

تا بال و پري هست به سر و كويش

پروازكنان در طلب لانه ي عشقيم

 

صد نكته گرفتيم ز رندان خرابات

استاد غم مكتب رندانه ي عشقيم

 

حلاج صفت تا به ابد بر سر داريم

ما سرو بلند در كاشانه ي عشقيم

 

جامي نكشيديم و نگشتيم دمي مست

با ياد لبت مست زميخانه ي عشقيم

 

بگذار فراموش شود قصه ي مجنون

حالي سخن از ماست كه ديوانه ي عشقيم

حالي سخن از ماست كه ديوانه ي عشقيم

 

 

پاييز 85

 

شيرين

 

 

 

 

 

 

 

 

.....

ديروز يك هموطن – يك همشهري – يك شهروند جوان ايراني فرزند اين مرز و بوم گناهكار يا بيگناه با ضربات سهمگين چاقو بيش از 45 دقيقه در خون خود غلتيد تا جان سپرد و من و همشهريانم اهالي و ساكنين منطقه سعادت آباد فقط و فقط نظاره گر و با دوربين موبايل درصدد ثبت اين واقعه بمانند تماشاي صحنه هاي اكشن بوديم و با اين عملكرد ، غيرانساني ترين رفتار شهروندي خود را در دنياي مجازي به منظر و تماشاي جهانيان گذارده تا بازهم ادعا كنيم فقط و فقط ادعا كنيم در رأفت و عطوفت بي مانندترين مردمان دنيا هستيم.

نشان داديم كه حتي به سبك فيلمهاي هاليوود هم نياموختيم كه با تن پوش ضابط انتظامي براي دستگيري مجرم حاضر در صحنه و يا حداقل با شليك گلوله اي به نقطه اي از بدن كه مانع از ارتكاب جرم از سوي وي شود نسبت به نجات جان هم نوع خود اقدامي عاجل بعمل آوريم هزاران بار شاهد بوديم كه در هر نقطه اي از جهان با وقوع چنين رويدادي اتومبيلهاي پليس آژيركشان و به سرعت در صحنه حاضر شده محل وقوع جنايت را محصور و نسبت به دستگيري مجرم و نجات مجروح اقدام مي نمايند اما ديروز در شهر من در ايران من با وجود قرارداشتن ايستگاه پليس در نزديكي محل حادثه حتي از موتورسواران انتظامي هم خبري نبود هموطن و همشهري من 45 دقيقه روي آسفالت خيابان سعادت آباد غلتان در خون خود و ملتمس امداد و نجات از طرف همشهريان و اورژانس و امدادگران اين كلان شهر ايران جان به جان آفرين تسليم كرد تا بازهم به خود و همگان ثابت كنيم كه خود تنها مدعي و مشعر نوع دوستي و انسان دوستي هستيم و همگان را در سراسر دنيا محكوم به نقض امنيت اجتماعي و مدني و بدور بودن از ارزشهاي انساني و رفتار انساندوستانه ميدانيم....

 

پیوند...

پيوند...

 

من امشب اوج مي گيرم

من امشب كودك انديشه ام را در نم نم زیبای باران

به ياد سرخي يك شاخه ي ميخك

به ياد غربت غمگين و معصومانه ي يك بوته ريحان

به دست خويش مي شويم

لباسي از غزل ، از عشق ، از عطر اقاقي

از حرير سبز عصمت

بر تنش مي پوشم و همگام با همت مردانه

يك شاخه نيلوفر در دست خويش را بر شاخه هاي آبي باران

پيوند خواهم زد

و آنگه با عبور از ابرهاي تيره ي خواهش

به سويت راه مي پويم

به سويت اوج مي گيرم

به سوي تو كه با يك شبنم لبخند

هزاران كينه را

از قلبهاي تيره مي شويي

هزاران كينه را

از قلبهاي تيره مي شويي......

 

 

پاييز89

 

شيرين

 

 

 SALIJOON.INFO

  

تنهایی...

تنهايي

 

 

از حال من مضطر دانم كه تو ميداني

تو چشمه ي خورشيدي ، هم دردي و درماني

 

با يك نگهت دادم ، از خود دل و ايمانم

يك لحظه نياسودم ، زان دم ز پريشاني

 

در گوشه ي تنهايي ، من ماندم و اندوهي

وقتي كه ترا ديدم تن رفته به ويراني

 

تا طره نيفشاني ، روشن نشود شامي

در كلبه خاموشم ، تو ماه درخشاني

 

از دايره ي عشقت يك دم نروم بيرون

تا روز جزا آيد ، گيرم زتو داماني

 

گر وصف لبت گويم مستوجب احسانم

يك غنچه ي زيبا را ، گويم به گلستاني

 

 

من طفل نظربازم ، تو لؤلؤ و مرجاني

من آدم گمنامم ، تو شوكت سلطاني

 

آسوده كجا گيرم ، شبها به سر كويت

من عاشق مفتونم ، تو مالک دوراني

 

عشق رخ تو هر شب ، شمعي شده بالينم

با آن به مناجاتم ، در عالم حيراني

با آن به مناجاتم ، در عالم حيراني

 

 

بهار 86

 

 شيرين

 

 

SALIJOON.INFO

 

 

 

برخیز کورش...

كورش كبير برخيز برخيز و بخوان نوايم

برخيز و بخوان اين چند كلامم

برخيز و بخوان اين نواي غمگسارم

برخيز كورش برخيز

 

 

اي خوشا بر من كه من ايرانيم

فارغ از هر جنگ و هر ويرانيم

جنگ من جنگ خرد باشد عزيز

من حيا دارم زهر شمشير تيز

رسم من رسم وفاداري بود

كيش آزادي جهانداري بود

بد زكورش شاه ايدون دوده ام

من ز افريدون و از جم مانده ام

نغمه هاي شادي و غم خوانده ام

من همانم كه در اين مهد فرين

دارم از ياران و عزيزان بهترين

مردماني از ديار مهر و نور

از ديار شادي و عشق و سرور

هم سخن نيكو و هم كردار نيك

از اشا گويند و از پندار نيك

من نه حيوانم نه كافر نه خشوك

نه بدنبال حرامي گوشت خوك

بر مسلمان و مسيحي و يهود

آنكه نامش بد ز ايران صد درود

من به اين اميد و عشقم زنده ام

در تكاپوي وطن جان داده ام

مهد دلداران شود ايران زمين

يار زرتشتيم جمله بر يقين

یار زرتشتیم جمله بر یقین

 

 

 

كورش برخيز و بخوان

بخوان

 

 

هركه مهر ميهنش در دل نباشد كافر است

اين سخن فرموده ي زرتشت پاك و برتر است

اين سخن فرموده ي زرتشت پاك و برتر است

 

 

 

تابستان 89

 

شيرين

 

 SALIJOON.INFO

 

پرواز...

پرواز ...

 

 

نمي شود تمام انديشه ام را همچون روزهاي تازه بنويسم كه خيلي وقت است كهنه شده اند

نميتوانم انگشتانم را روي ناملايمات ادراكي بكشم كه احساس لامسه را فلج ميكنند

یا حتي از بي رونقي روزها و شبهايي كه مدام به ساعت نگاه مي كردم

 و ثانيه هايي كه خيال گذشتن نداشتند،

انگار حتي بر سر برگرداندن زيادي خسته ام ،

حتي بيش از آنچه تصورش را ميكني ،

ديگر نگاه كردن هم توان ميخواهد و حتي ايستادن و تفكر كردن

من بي آنكه بدانم سوار بر جرياني شدم كه روزهاي زيادي ست مرا با خود مي برد

و من سكوت اين دالان هاي سرد و خالي را دوست دارم ،

از اينهمه تاثير و تاثر خرسندم

از چشم فروبستن و هيچ نگفتن تا اندوه ممتد و بي ريشه اي كه سالهاست

در من ريشه دوانيده

گاهي خوشبختي برايم معناي تاريكي ديدن مي شود ،

وقتي پاهايم يك قدم هم جلو نمي روند

و قلمم يك خط هم نمي نگارند،

آنوقت در خلسه اي رها مي شوم كه درست باندازه ي يك غروب پاييزي سرد است

و من در كنار دستهاي خود مچاله مي شوم تا ديگر چيزي براي فروريختن باقي نماند،

خيلي سخت است دلت را صاف كني از چيزهايي كه به دلت چسبيده

و انگار هر وقت عزم برچيدنشان را ميكني محكم تر نگه ات مي دارند

هرچند بازهم اين دل من است كه تاب نمي آورد

وگرنه اينها بي خيال شده اند از خيلي خيالها ،

دورم از توهمات دفتر چندين ساله اي كه نگاشته ام

روزهاي زيادي ست كه كاغذي را سياه نمي كنم

و شايد زمان زيادي بگذرد  از باورهاي خاكستري و روزهاي كاهي ام

انگار دوران خيلي چيزها متروك ماند،

وقتي تصميم گرفتم براي زندگي كردن محكم باشم و تاب بياورم

و بجنگم با همه ي آنها كه به من گفتند اين راه تنها يك توهم است

و من امروز با همين دستهاي خالي فاتح اين نبردم،

زيرا بي هيچ ادعايي زندگي را به تو بخشيده ام

امروز آمده ام تا يك بار ديگر خودم را در حروفي طراحي كنم

كه هرگز از من جدا نمي شوند

انگار الگوي هستي ام را در اين واژه ها موزون نواخته اند،

 

حروفي كه به تو ختم مي شود:

 

 پروردگار من ....

 

 

تابستان ۸۹

 

شیرین

 

 SALIJOON.INFO

 

  

کوچه...

كوچه ...

 

 

دل من عابر اين كوچه ي تنگ است

سنگفرش كف اين كوچه قشنگ است

و در اين خلوت دلگير بسي قصه دراز است

تو گويي همه راز است

سنگ سنگش چه نجيب و چه صبور

چه سكوتي !

چه حديثي !

در دل سادگي و خلوت اين معبر پير

نقش صد شهر فرنگ است

واي كه اين كوچه قشنگ است

سرآن پيچ

كنار در آن خانه ي خشتي

درغروبي و سكوتي همه غم

خيلي آرام دو دلداده دعا مي كردند

شمعي افروخته بودند

درآن گوشه ي هشتي

لب آن بام بلند

لانه اي از خشت و چوب

لانه ي چلچله ي پر زده اي

لانه ي گرم دوقمري

دوقناري

مرغ عشقي كه پر از تنهاييست

يا دل من كه پر از شيداييست

شايد آن لانه كه اينك خاليست

صدفي بود براي دل من

دلي از سلسله ي مرواريد

دل من عابر اين كوچه ي تنگ است

واي كه اين كوچه قشنگ است

واي كه اين كوچه قشنگ است...

 

زمستان 88

 

شيرين

 

 SALIJOON.INFO

 

 

توبه

توبه

 

 

همه آئيد كه يك دل به مناجات رويم

همه از ميكده بر بام مباهات رويم

 

خفتگان را همه از موعظه بيدار كنيم

بامدادان همه بر درگه حاجات رويم

 

مي فروشان جهان مست مي از عالم غيب

با همان مستي دل ، رو به خرابات رويم

 

خرم آن دل كه همه مست و سبو بر كف يار

بر در شيخ اجل ، بهر كرامات رويم

 

دور ازين عالم خاكي به سماوات جهان

فارغ از تن شده آنگه به مكافات رويم

 

توبه گر كرده كسي ، بشكندش وقت وصال

توبه بشكسته بر آن خانه ميقات رويم

 

با دل و ديده ببينيم همه آن زلف نگار

شادمان ، ولوله افكن به سماوات رويم

 

آري از كف ندهيم حرمت هر ميكده اي

زان كه از ميكده هر دم به ملاقات رويم

زان كه از ميكده هر دم به ملاقات رويم

 

 

زمستان 86

 

شيرين

 

 

SALIJOON.INFO

  

مناجات

مناجات

 

 

هيچ كس نميتواند ذره اي از خواسته هاي ترا بكاهد.

من اجراكننده ي آنم كه تو خواهي ،

نگاه دارنده ي آنم كه برمن ارزاني داري .

آن قدر گرفتاري بر من فرستادي كه مرا مقاوم كردي.

به گونه ای كه امروزه قادرم ، تمام دردهايي را كه از سوي تو مي رسند ، تحمل كنم.

تو بمن سعادتي عنايت كردي كه آن را از درون خود مي جويم ،

هرگز كسي نميتواند در بيرون آن را بيابد،

تو روحم را با سعادت آشنا كردي و جسمم را با درد،

چون تو مرا نيافريدي كه سعادتمند باشم،

بلكه از خلقت من منظور ديگري داشتي كه همگان بر آن واقف نيستند ،

ولي من مي دانم كه

خواست در توست،

نهايت در توست ،

اگر بازهم نصيبي از آنها دارم برمن رحمت آور ،

و آنچه را عطايم كن كه مرا زيبنده است.

تحمل تنها سختي هاي عالم را ، با من آزمودي،

ولي من در زمان حياتم ، روحيه و قدرت تحمل خود را از دست ندادم.

قدرتي به من عنايت كردي كه در زمان دردكشيدن،

همه آروزي زندگي مرا داشته باشند.

با اينكه شناختي به تمام عالم و در آن داري ،

گاهي بندگان خود را مي آزمايی،

من به فضل و كرم تو.... نيازمندم

مرا درياب

تا در زمان رسيدن به معشوق رو سپيد باشم.

 

آميـــــــن......

 

زسيلي صورتم گلگون نمودم

كه كس واقف نگردد از وجودم

نداند بي خرد درد خداداد

كه از نام تو لرزد تار و پودم

 

 

تابستان89

 

شيرين

 

 

گویا شدم...

گويا شدم...

 

 

 

از كرمت حي و توانا شدم

بسته دهان ناطق و گويا شدم

 

جسمم از اين خانه ي تن يك شبي

گرد جهان تا به زليخا شدم

 

جمله در عالم ، همه انسان نيند

نيم ددان ديدم و دانا شدم

 

صورت ظاهر همه آن ددان

باطن ديوي چو بدانجا شدم

 

هركه بتر از دگر اندر ريا

تا كه دمي همدم آنها شدم

 

نسل بشر ، خاتم حيواني است

واقف از آن گفته ی دانا شدم

 

كي شود انسان همه نسل بشر

مانده در اين حل معما شدم

 

حكمت خالق نشناسد كسي

خود همه جا فكر قضايا شدم

 

مي پرم آخر شبي از بام خويش

پرده درم ، گر به ثريا شدم

 

مي بردم يك شبي از اين جهان

وزهمه عيبي چو مبرا شدم

 

كي بگذارم قدمي را عبث

گر به در خالق يكتا شدم

 

هرچه كه خواهد ، همه آن مي شود

واقف از اين گفته ي كبرا شدم

واقف از اين گفته ي كبرا شدم

 

 

تابستان 88

 

شیرین

  

دشت خشک...

دشت خشك...

 

 

زوزه ي باد هق هق صحراست

نغمه ي عاشقانه ي درياست

جيغ جان سوز شاخه ي عريان

صبر سنگين صخره ي تنهاست

ناله ي تلخ بوته زاران است

شكوه تك درخت در طوفان

من همان دشت خشك و غمگينم

بيكران و خموش و صحرايي

سينه سرشار درد تنهايي

ياد من جلوه ي تمام من است

جلوه ي رنجهاي پنهاني

ياد من قصه جدايي هاست

ياد من هق هق است ، فرياد است

گر شبي چون نسيم صحرايي

بر دلت ياد خسته اي بگذشت

گوش كن بر ترانه اي كه مدام

قصه پرداز اين دل تنهاست

قصه پرداز اين دل تنهاست

 

 

تابستان 85

 

 

شيرين

 

 

خوشبخت ترین ...

خوشبخت ترين انسان...

 

 

چه زیبا با قلمهای رنگی روز آمدنت را ترسیم می کنم

و جاده هاي رفتنت را خط خطي

غلط هايم را بگير

و زير روزهاي اشتباهم خط بكش

بودنت مثل دريايي مرا دربر مي گيرد

كدامين روز مي آيي

و كدامين چمدان از آن توست

بيا كه اجاق سرد دلم را فقط تو مي فهمي

نمي دانم آخرين واژه هاي كلامم چه خواهد بود

نمي دانم آخرين برگ دفترم چه رنگي خواهد شد

چرا كه مي ترسم ديگر بديدارم نيايي

ما مي رويم

آيا در پي ما يادي از دلها خواهد گذشت

ما مي گذريم

آيا غمي برجاي ما در سايه خواهد نشست

در زماني كه وفا قصد برف به تابستان است

و صداقت گل نايابي است

و در آينه ي چشمان شقايقها نيز عابر ظالم غم جاري است

به چه كس بايد گفت:

با تو خوشبخت ترين انسانم

با تو خوشبخت ترين انسانم

ای همه آرزوهایم ....

 

تابستان 89 

 

شيرين

 

طرح نو...

طرح نو

 

من به پاكيزگي چشمه سفر خواهم كرد

و غبار از سر و روي همه ي خسته دلان

به سبب سازي يك گل نم عشق

در زماني همه صبح

در هوايي كه پر از دلبري چلچله هاست

با كف دستي پر از نور و اميد

پاك خواهم كرد

آب را در صدف صافي شعر

شعر را در شط دريايي نور

تا سراپرده ي اسرار خدا خواهم برد

و دگر بار گل آدم را

به سرانگشت صميمت و عشق

بهم خواهم زد

تا بني آدمي از جنس بلور

خالي از دغدغه ي زشت غرور

كه دلش سفره ي رنگين محبت باشد

از دل خاك سيه برخيزد

برتن عالم خالي از مهر

يك سبد سوسن و سنبل ريزد

يك سبد سوسن و سنبل ريزد.

 

بهار 84

 

 شيرين

 

***

پدر...

درود ، عرض ادب و احترام به ساحت مقدس پدر گرانقدرم

وتمامي پدران اسطوره و بي بديل ايران زمين

 

نامه اي به پدر

 

پدرم صدها بار براي شما نامه نوشتم اما هر بار كه قلم بر كاغذ لغزيدن گرفت و نگاشت آنچه توصيف وجود و احوال ناب و غيرقابل وصف شماست به قصور و ناتواني خود اذعان كرد.

عاميانه مي نويسم نازنين پدر از زماني كه وجودم با وجود هستي  يكسان گشت وموجوديت  يافتم ذي قيمت ترين و والاترين دردانگان عالم ( پدر و مادر ) اين  دو فرشتگان  زندگي را با تمام  وجود در كنار خود  حس كردم  دردانگاني  كه  در مقابل رنج و زحمت  بي آلايش  و بي غل وغش خويش در جهت هستي دادن به فرزندان توقع هيچ مزد ، پاداش و منفعتي ندارند . پدري كه ساليان درخشان زندگي و عمر خود را مصروف پرورش و به عرصه رساندن فرزند نموده تا اسباب خوشبختي  و آسايش خانواده را فراهم آورد بي نظير موجودي كه زحمات و مصائب عرصه ي دشوار زندگي را به جان خريده تا مبادا خانواده و فرزندان احساس نا امني كنند محكم و استوار ، مغرور و بي باك خانواده را تحت لواي حمايت عاشقانه و دليرانه خود قرار داده مبادا دختركش تكيه گاه امن خود را از ياد برده و بيم تنهائي در آوردگاه سخت زندگي بر او مستولي گردد.

پدرجان زماني كه كنارم مي نشينيد چه كس جز شما اينگونه عارفانه ، صادقانه و خالصانه از خنديدن و گريستن ، دردكشيدن و بيمارشدن با من ، همراه بودن با شادي و غم دختركتان از اوان كودكي سخن بر زبان  مي آورد.

پدرم  واژه و قلم  دخت حقيرتا ن قاصراز بيان عشق  بيكران ، فداكاري واز خود گذشتگي  بي انتهاي  شماست كه قطعا" توصيف فرشتگان بي بديلي چون پدر در اين مقال نمي گنجد.

پس بارالهي به من توفيق ده كه حق بزرگ فرشتگان زندگيم را در برابر عظمت وجودشان هرچند ناچيز و اندك بجاي آورم . ذره اي از متابعت و حرمتشان كاسته نشود . اسباب خوشنوديشان را فراهم آورم. مواعظ و پندهاي زندگي سازشان را به گوش دل سپارم و هر اندازه قدرت و توان بمن عطا  نمودي در جهت  خدمت و ياريشان  بكار گيرم  كه  بزرگترين  حق ، حق والدين بر گردن فرزند است.

و در پايان از پروردگار ، پدر و مادر عزيزتر از جانم بسيار سپاسگزارم و دردانگان زندگيم را به مأواي امن الهي مي سپارم. 

 در آخر نوشت : برای تمام پدران به ملکوت پرکشیده ی این سرزمین از درگاه ایزد منان رحمت غفران الهی و علودرجات مسئلت می نمایم.

 

  پدر

 

جمله سوالم تویی

وهم و خیالم تویی

حالت و حالم تویی

این پروبالم تویی

درد و ملالم تویی

جاه و جلالم تویی

چشم و چراغم تویی

فضل و کمالم تویی

ثروت و مالم تویی

واله و حیران منم

درکف طوفان منم

بر درسلطان منم

در خم چوگان منم

خادم و دربان منم

بنده ی بابا منم

سرور شیرین تویی

باغ و گلستان تویی

باغ و گلستان تویی

 

***

                         

  تيرماه89

 

شيرین 

 

اشک...

 اشک

بباراي اشك من ، اي مونس غمهاي دل

آرامش اندوه من

آسان تر از خنده بدادم ميرسي هر دهم

ببار اي همنشين دل ، ببار اي همنشين غم

برايم اشك ريزان شو ، فراوان شو

ببار بر دامن سردم ، نگو دردم ، نگو دردم

ندارم جز تو من ياري

دگر ياري و غمخواري

تو هستي آشناي دل

شريكم بوده اي در شادي و در غم

كنون غمگين و تنهايم

نكردي ترك من يكدم

ببار اي اشك من ، اي مونس غمهاي دل

آرامش اندوه من

آسان تر از خنده بدادم ميرسي هردم

ببار اي همنشين دل ، ببار اي همنشين غم

برايم اشك ريزان شو ، فراوان شو

ببار بر دامن سردم ، نگو دردم ، نگو دردم

ببار بر دامن سردم ، نگو دردم ، نگو دردم

 

زمستان  88

 

شيرين

 

انتها...

انتها

 

یک سلسله از خدا بدورند

تا صبح قيامت همه كورند

غافل همه از وجود خويشند

از سنجش گوهري ، بدورند

تا خون جگر ، شراب ساقي است

اندر پي عشرت و سرورند

آنان همه فكر پيكر خويش

انديشه ي پول و مال و زورند

هرگز مگشا لب بر اين قوم

غافل زخود و ز خاك گورند

كم گو به نااهلان رازغم خويش

كي فكر تو ، يا دل صبورند

گويم به تو گر كه فكر خويشي

اين سلسله جمله در غرورند

بر زخم دلي مزن دمي چنگ

عالم همه در ره عبورند

شيرين مگشا لب كه اين قوم

بعد از سحري ، خوراك مورند

بعد از سحري ، خوراك مورند

 

 پاييز 86

 

شيرين

 

***

عشق

عشق

 

تا ابد گلزار و گل را

دوست بايد داشت

تا ابد در سينه بذر مهر بايد كاشت

تا بساط سبزه و شبنم كنار بستر آلاله ها برجاست

عشق بابد كاشت

شعر بايد گفت

شعر بايد خواند

روزهاي عاشقي را پاس بايد داشت

باغبان در حرمت اهل ادب

دشت ها را لاله زاران كرد

لاله را ژاله باران كرد

تا ابد در پيش چشم اهل دل

ارغوان شعري پر ز راز است

هزار غزل زيباتر از يك شاخه ياس است

تا جهان سرشار از زيباييست

تا جوان سرگرم شيداييست

هر گلستان پر ز نيماييست

تا صفا در كوچه ها جاري است

صبح تا شب در سجود عشق بايد بود

شعر را باید سلامی  داد و

شبنم را گرامي داشت

آري آري دوست بايد داشت

شعر بايد خواند

شعر بايد گفت

عشق بايد كاشت. 

پاييز88

 

شيرين

 

***  

مادر...

تقديم به مادر نازنینم و تمام مادران فداكار ايران زمين

 

من سبوي شكسته را مانم

شما خم پرشراب را ماني

ساز بشكسته ي بي آوازم

شما نواي رباب را ماني

من بسان چراغ بي نورم

پرتو آفتاب را ماني

اختر بي فروغ را مانم

جلوه ي ماهتاب را ماني

گاه باشم كمان بشكسته

همچو تير شهاب را ماني

شمع خاموشم از بد ايام

چلچراغ و حباب را ماني

من پراكنده دفتر ايام

جاودانه كتاب را ماني

همچو شيرين فتاده ام از پا

رهرو پرشتاب را ماني

رهرو پرشتاب را ماني 

 

 

دوستت دارم مادر كه نزديكتر از همه بخدايي و مانند او پاك ، بخشنده و مهربان

 و تنها خدا داند كه دل دريائيت به وسعت آسمان و درخشندگي ماهتاب است.

 

در پناه خالق نيلوفرهاي مهربان و شكيبا بمانيد.

  

بهار 88

 

شيرين

 

  

ضمن سپاس فراوان از استاد ارجمند جناب آقای بهزاد امیدی

 سروده ی زیبای  ایشان تقدیم به مادران سرزمینم

 

من سبوی بی نقشم

 تو شراب رویائی !

من چو ساز بشکسته

تو رباب تنهائی

من چراغ خاموشم

تو شید فروزانی

من ستاره ی خاموش

تو جلوه ی مهتابی

من کمان بشکسته

تو شهاب رخشانی

من شمعم و خاموشم

تو چراغ تابانی

من دفترکی پاره

تو کتاب جاویدی

شیرین تو درمانده

مادر تو شتابانی

مادر تو شتابانی....

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

خاموش...

خاموش...

 

 

اگر خاموش خاموشم

اگر سردم اگر آرام

اگر برلب نشان از خلوت اندوهبارم هست

نپنداری که خاموشم

نیندیشی که مدهوشم

سراپا شعله و جوشم

دمادم شعله های سرکش فریاد

زقلب بی قرارم اوج میگیرد

نپنداری که خاموشم

گرت از روزن جان برکشی سر!

به چشم خویشتن بینی که من

صدای ناله های سینه سوزم را

ز سر تا  پا به گوشم !

و تا روزی که در پای گلی خاری ست

و در جان من و تو رنج بیزاری ست

و شعر عشق

که با زور و زر و تزویر

 رکود  رونق است اینک !

من اندر محبس تنگ وجود خویش

آرام و خاموشم

ولیکن سر به سر جوشم خروشم

تا نیندیشی که خاموشم

تا نیندیشی که خاموشم

 

 

بهار۸۴

 

شیرین

 

 

 

 

و اما اولین شعرم

 

شاپرک...

 

بشنو از ما این نصیحت

شعر رفتن سازکن

تا پرو بالت نسوخته

شاپرک پروازکن...

 

 

تابستان ۸۱

 

شیرین

 

یادش بخیر 

  

تعریف زندگی...

 تعریف زندگی...

 نوع بشر با واژه ای بنام آفرینش پا به عرصه گیتی نهاد آفرینش دیوان اشعار آفریدگار جهان در ستایش خویش است حماسه ای جاودانه که قصه های پهلوانی آن پادشاه پنهان از نظر را حکایت می کند هردرختی که از زمین می روید هر ستاره ای که چون فرشته  در آسمان سیر می کند هر چشمی که به اشتیاق در رویی می نگرد و هر حس زیبایی که همچون برقی از جمال زیبا بیرون می جهد و خرمن سوخته ای را آتش می زند غزلی است در وصف جمالی که از وصف بیرون است هم ملک از آن اوست و هم ستایش مخصوص اوست هم دلبستگی لایق اوست هم وابستگی تنها از اوست حال این نوع بشر با این واژه به موهبت زندگی اجتماعی و بهره مندی ازنعمات آن قدرت لایزال هستی دست یافته است و سالها و قرنها از پی هم می گذرند و این اشرف مخلوقات در هر نقطه از این عالم با دیدگاه و تعریف خاص خود طی طریق نموده و قصه زندگی را بانتها رسانیده است. جهان در پی متحول شدن و انسانها نیز به طبع آن در حال تغییر و تحولند که همانا پادشه خوبان محول الاحوالست پیشرفت علم توام با وسیع شدن دامنه تفکرات و دیدگاهها همراه شده است اما آنچه محقق و مسلم است اینکه تغییر و تحول که لازمه زندگی اجتماعی است نباید و شایسته نیست که معنا و مفهوم واقعی زندگی درست زیستن اصول و اخلاقیات را که پایه و اساس زندگی اجتماعی است زیر علامت سوال برده و دیوان اشعار آفریدگار را درجهتی ماوراء ستایش او سمت و سوق دهد.حال اگر این واژه ی آفرینش (انسان ) به تعریف مطلوب انساندوستانه و خداپسندانه ای از زندگی دست یافت تا پایان راه غرق در احساس خوشبختی خواهد بود .داشتن احساس نیکو بزندگی در گرو داشتن احساس نیکو بخود است. عشقها و دستاوردهای  بزرگ و عظیم با ریسکها و خطرهای بزرگ بدست می آیند. زمانی که چیزی را از دست دادیم درس گرفتن از آن را نباید از یاد برد . سه مهم همواره در زندگی باید مدنظر باشد : ۱- احترام و محبت به خود ۲- احترام و محبت به همگان ۳- مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که از ما سرزده.

دست یافتن به آنچه و آنکس که در زندگی بدنبالش هستیم یک شانس بزرگ است. پس یادمان باشد یک مشاجره ی کوچک نباید باعث از دست رفتن ارتباطی بزرگ شود. وقتی دانستیم خطایی مرتکب شدیم گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا باید برداشت . چشمان خود را نسبت به تغییرات زندگی بگشاییم و ارزشهای خود رابه سادگی در برابر آنها نباید وانهیم . گاه سکوت بهترین پاسخ است . باید شرافتمندانه زندگی کنیم که هر گاه بیشتر عمر کردیم با یادآوری زندگی خود شادی را تجربه کنیم . زیر ساخت زندگی وجود جوی از محبت و عشق است ابتدا در کانون کوچک خانواده و سپس در کانون عظیم اجتماع که مجموعه ای از کانونهای خانوادگی است . دانش خود را با دیگران قسمت کنیم که این تنها راه جاودانگی است . با دنیا و زندگی زمینی و همنوعان بر سر مهر باشیم ببخشیم و ببخشاییم که بهترین راه ارتباط آن است که عشق به هم نوع از نیاز به یکدیگر سبقت بگیرد . زمان ارزیابی موفقیت خود باید دید چه چیز را از دست داده ایم که چنین بدست آوردیم. هرگز مهار شاد زیستن  خود را بدیگری ندهیم که بر شادی و نشاط و نیرو و انرژی باید چنگ زد و با کمال تواضع و فروتنی تقدیم هم نوعان کنیم.

این ثروت مادی نیست که پیروزی و شکست را رقم می زند پیروزی و شکست در احساس ما نهفته است احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان می دهد . نباید اجازه دهیم که لحظه های ناخوشایند بر ما چیره شوند که صبور بودن را تمرین کنیم تا ببینیم که ناملایمات نیز در گذرند . در یاری جستن از یکدیگر دریغ نکنیم امروز یا فردا همه به آن نیازمندیم. از عشق نباید گریخت به سوی آن باید شتاب کنیم چه عشق ژرف ترین شادی هاست . چشم به راه آنکه میخواهیم نباید بمانیم که باید آن را با تمام وجود جستجو کنیم . باید بدانیم که زندگی در نیمه راه با ما دیدار خواهد  کرد  پس  اگر تدبیرها و رویاها با  امیدهایمان  همسونشدند  راه را گم نکرده ایم.هر زمان که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزیم پیش رفته ایم. هرگز خنده را از یاد نبریم و هرگز به گریه دیگری نخندیم غرور نباید مانع گریستن شود با خندیدن و گریستن است که زندگی معنای کامل می یابد.

 

 

زمستان۸۸

 

شیرین

 

 

 

مفهوم زندگی نه به معنای بودنست

در یک گل است لذت معنای زندگی

یک جرعه عشق با کمی شهد عاطفه

اینست راز سبز مداوای زندگی

 

 

زیباترین...

 زیباترین

 

 

 

ترا ديدم

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

تو در چشمان من زيباترين بودي

ترا با حسن ليلي ، در رواق ديده ي مجنون

ترا با شور شيرين در فراق سينه ي فرهاد

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

ترا با قامت مغرور سروناز شيراز

ترا با تك تك ابيات شورانگيز و صد راز

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

ترا با خواب ابريشم ، ترا با ناز نرگس

بوي ياس و سرخي يك دشت آلاله

ترا با اشتياق چشمه تا دريا

ترا با نم نم باران ، ترا با عطر گلزاران

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

ترا با لذت مستي

ترا با شور سرمستي

ترا با لحظه ي مستانه ي ساقي پرستي

مي پرستي

گريز از عالم هستي

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

ترا با نوش نوش ساكنين كنج ميخانه

ترا با بانگ يارب يارب صد پير فرزانه

ترا با سجده هاي مخلصانه

ترا با لذت ايثار و بگسستن

ترا با شوق آزادي ، رهيدن

رستن از اندوه تنهايي

تو در چشمان من زيباترين بودي

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

ترا با آنچه زيبا بود سنجيدم

 

 

زمستان ۸۵

 

شیرین

 

*** 

نیایش

نیایش

 

 

 

الهی ترا سپاس میگویم .

مرا روحی بی آلایش عنایت فرمودی

تا از آن حکمت شناخت ترا بیاموزم

به طوری که این نوشته ها حاصلی از آن است

این دل دردمند را بیش از این مرنجان

این دل توان درد فزون تری را ندارد

برمن عنایت کن ولی لطف و احسانت را کم مکن

من در کرم و بزرگواری تو مانده ام که همگان را در جهان یکسان می بینی

در زمان حیات برکسی خشم نمیگیری

هرکسی را در خور اعمالش اجر و زجر میدهی

در قدرت خود عجز دارم

چون می دانم تمام قدرت من از تو است.

نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

من از خود هیچ نمی دانم

درصورتیکه همه ی نیروها را در من به ودیعه گذارده ای.

من همان ذره ی هیچم.

هیچ را از خود رها مکن.

این قلب دردمند را در کنف حمایت خود نگه دار.

نظر مدام خود را از من برمگیر.

لطف و کرم و فضلت را از این بنده ی ناچیز دریغ مدار.

تو که بزرگ ترین بزرگانی

از تو طلب عفو و بخشایش دارم.

 

آمین

 

شیرین

 

اردیبهشت ۸۹

 

 

 

 

محبت...

 

 

 

محبت ریشه اش در کردگار است

خسیس و پستی اندر روزگار است

 

نگردد زندگی پیوسته با کام

گهی ناساز و گاهی سازگار است

 

تو گر خسبی و خور از ما بخواهی

که حق دندان دهد نان را محال است

 

چنین گوید هماره کردگارت

که نعمت با منو سهمت به کار است

 

هرآنچه بینی اندر عالم خاک

پس از چندی تمامی کم عیار است

 

خدایا زین جماعت پرده برگیر

که دانند آنچه را ناسازگار است

 

چه داند بی خبر از راز مستی

چو مستی ریشه اش از آن نگار است

 

کمند عشق ماندن در دلی نیست

اگر بگریزی از تن نوبهار است

 

به هوشیاران چه می گویی ز مستی

که مست اندر ره خود هوشیار است

 

تمام کار عالم پر ز راز است

کجا فهمد کسی کو در غبار است

کجا فهمد کسی کو در غبار است

 

 

پاییز۸۴

 

 

شیرین

 

***

 

سپاس فراوان از دوست عزیز و محترم جناب آقای بهزاد امیدی

که با دوبیتی زیبایشان سروده را آذین بستند.