تنهايي

 

 

از حال من مضطر دانم كه تو ميداني

تو چشمه ي خورشيدي ، هم دردي و درماني

 

با يك نگهت دادم ، از خود دل و ايمانم

يك لحظه نياسودم ، زان دم ز پريشاني

 

در گوشه ي تنهايي ، من ماندم و اندوهي

وقتي كه ترا ديدم تن رفته به ويراني

 

تا طره نيفشاني ، روشن نشود شامي

در كلبه خاموشم ، تو ماه درخشاني

 

از دايره ي عشقت يك دم نروم بيرون

تا روز جزا آيد ، گيرم زتو داماني

 

گر وصف لبت گويم مستوجب احسانم

يك غنچه ي زيبا را ، گويم به گلستاني

 

 

من طفل نظربازم ، تو لؤلؤ و مرجاني

من آدم گمنامم ، تو شوكت سلطاني

 

آسوده كجا گيرم ، شبها به سر كويت

من عاشق مفتونم ، تو مالک دوراني

 

عشق رخ تو هر شب ، شمعي شده بالينم

با آن به مناجاتم ، در عالم حيراني

با آن به مناجاتم ، در عالم حيراني

 

 

بهار 86

 

 شيرين

 

 

SALIJOON.INFO