♥ ღ پرنــده رهایـــی ღ ♥
ترديد از كدوم جاده ترديد ميشه رفت تا مرز خورشيد نميشه ستاره ها رو دم صبح از رو زمين چيد وقتي گل غمگين و خسته است روبروم يك دربسته است نميشه عكس تورو ديد توي قابي كه شكسته است پشت سر جاده ي غربت روبروم راه نرفته توچشام شعله ي حسرت رولبام حرف نگفته گاهي توي قاب آينه خسته ميشم از يه تصوير خودمو براي بودن ميسپرم بدست تقدير پرسه مي زنم تو كوچه ميشكنم مثل يه فرياد توي دست باد پاييز مثل برگها ميرم از ياد عكس تو رنگ غروبه روي تنهايي ديوار بيا تا باور خورشيد اي هنوز و اي تو تكرار بيا تا باور خورشيد اي هنوز و اي تو تكرار ***** پاييز 90 شيرين
6 فروردين آغازي دوباره... يكسال ديگر از عمرم سپرسي شد سالي پر از تلاطم و التهاب مالامال از شادي و اندوه و تلاش توام با خاطرات تلخ و شيرين بسيار كه بمن آموخت زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي ست. و هنگامه ي 6 فروردين سالروز تولدم كه افتخار تقارن با سالگرد تولد زرتشت اين اولين پيامبر ايران زمين مهد تمدن و فرهنگ كهن و اصيل آريايي را دارد فرا رسيد پس: پروردگارا بسيار سپاسگزارم از بدنيا آمدنم. برگي ديگر از دفتر زندگي من ورق خورد و مرا ياد آور شد كه نقصان بسيار دارم اما مجال زدودن خطاها همچنان باقي ست كماكان اين فرصت بمن داده شد كه بيازمايم درون و سرشتم را اعمال و رفتار و خلقياتم را و بياموزيم آنچه را كه به تعالي روح و روان و نيل به مقصد نهايي بمن كمك خواهد كرد . در سالي كه گذشت چه بسيار دوستاني پاك تر از گلبرگ گل ياس و خوشبوتر از عطر اقاقي ها به دفتر خاطرات زندگيم با پولك محبت الصاق نمودم. سالروز تولدم فرا رسيد و شيرين دختر ايران زمين يكسال ديگر به لطف پروردگار و با وجود عطرآگين پدر و مادري عزيزتر از جان دو فرشته مهربان و دوستان و ياران و فرزندان ايران زمين چون چشمه پاك و زلال آناني كه هم تكه اي از آسمان در چشمانشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ي ايثار گلهاي سرخ در معبر ارغواني دلشان به يادگار مانده است را شروعي دوباره و آغازي به يادگار هميشه جاودانه را تجربه مي نمايد. پس نخستين چكه ي ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم ياس به روي حجم سپيد دفتر زندگيم مي ريزم و آن را با لهجه ي همه ي پروانه صفت هاي اين گيتي بي انتها به آستان نيلوفري تمام دلهاي زلال تقديم مي نمايم. بهار90 شيرين بنام يگانه هستي بخش كائنات براستی اولين روز بهار مصادف با اولين فروردين موسم شكفتن ، رويش و زنده شدن دوباره است كه به واقع نخستين روز بهار گويي نخستين روز آفرينش است .زمين مرده خاك تشنه سروهاي رعنا و كاج هاي مهربان كوهساران لاله زاران همه و همه به انتظار قدوم پربركت بهارانند. و باز عالم و آدم پوسيدگان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار ميروند تا اندوه سرد زمستان را به فراموشي سپارند و كابوس غم را در زير خاك مدفون سازند و آنگاه سرمست باوجد و نشاط رقصان و پايكوبان اين سرود طرب انگيز جشن شكوفه ها و نو روز را برگزار نمايند. پس بنگر به رستاخيز طبيعت كه چه زيباست و هرسال رستاخيزي دگر را تجربه مي كنيم و چه زيباتر رستاخيز انسان در اين عصر آهن و تباهي......... مبارك بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز و چه خوش گفت لسان الغيب حافظ شیراز ساقيا آمدن عيد مبارك بادت وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق برگرفتي زحريفان دل و دل مي دادت برسان بندگي دختر رز گو به درآي كه دم و همت ما كرد زبند آزادت شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست جاي غم باد مران دل كه نخواهد شادت شكر ايزاد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور كزان تفرقه ات باز آورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دوست اين كشتي نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت بهار ۹۰ شیرین ستایش... ای خدا جانم خدا بنشین کنارم بگیر دست مرا تا جان بگیرم تو را من با دلم آغشته کرده زعشق و امید با دلم همخانه کرده ای عزیزم بخوان آواز عشقی در کنارم نازنینم پروردگارم تو کجایی تا ببینی ظالمان در ظالمی استاد گشتند من در پی ات هر روز و شب دیوانه گشتم ای عزیز مهربانم روی تو زیباترینم من تو را پیدا کنم درسجده گاهم در دلم در دیده هایم خوب من اشکم ببین دل تنگ تنگم گر تو را نامی بنامم از همه خوبی دنیا تنها تو هستی عشقی وفادار ای خدایم نازنینم در برم بنشین کنارم عاشقم ای مهربانم ای رفیق ماندگارم عاشقم ای مهربانم ای رفیق ماندگارم.... زمستان ۸۸ شیرین سكوت... بگذاريد بگويم كساني يافت مي شوند كه نمي توانند سنگيني دست خدا را باور كنند و هستند كساني كه باور ندارند سنگيني دست خدا را و هستند كساني كه خدا را باور نمي كنند با تمام بي حوصلگي ام نميدانم چرا ؟ چرا مينويسم و چه ميخواهم بنويسم نه كينه اي ، نه گله اي ، نه شكايتي حتي از فرط بي حوصلگي گله اي هم نيست نه بزرگم ونه ريشه ام به بزرگي ميرسد با اين همه هيچي و پوچي نميدانم چه ميخواهم بنويسم آنقدر هيچم ، آنقدر پوچم به خدا آنقدر بي حوصله ام كه حتي بهار هم تكمه ي سبزي به روحم ندوخته است. گفتند و سرودند و نوشتند وگذشتند اين شعرترين شعر خدا را ننوشتند از خلوت آغوش شبانگاه نوشتند آغوش وداع شهدا را ننوشتند ديدند فراتي شده از هر مژه جاري حتي نمي از اشك صفا را ننوشتند خون گريه كن اي دوست بر اين نكته كه آنها آميزه ي لبخند و بكاء را ننوشتند آميزه ي لبخند و بكاء را ننوشتند زمستان 89 شيرين





